لطف علي ( ع ) به مرد مسيحي
مرحوم آقاي افجه اي ، سردفتر اسناد رسمي ، داماد مرحوم آقاي بهبهاني ، براي حقير نقل نمودند که : مجله اي از آمريکا براي يکي
از دوستان من مي آمد . در آن مجله نوشته بود : دو نفر مسيحي از اهالي آمريکا با هم قرار گذاشتند هر کدام زودتر مردند ، به
خواب يکديگر بيايند و از آن عالم خبر دهند . يکي از آنها مرد و بعد از يک سال به خواب دوستش آمد . گفت : به محض خروج
روح از بدن ، دو نفر آمدند با پرونده اي ، و مرا بردند براي رسيدگي در اطاقي . داخل اطاقي که شديم ، شخصي وارد اطاق شد که
همه به او احترام خاصي گذاشتند . خطاب به آنها فرمود : با اين شخص در کارهايش مسامحه نماييد . . . و از اطاق خارج شد . بعد
، آن افراد پرونده مرا باز نموده ، گفتند : چون تو در دنيا به دين مسيح بودي و مشرف به دين اسلام نشده بودي ، عمل صالحي
نداري که ما به تو ارفاق نماييم ، معاصي هم بسيار داري . بعد پرونده مرا به دستم داده ، آن دو نفر مرا بردند خدمت آن شخص
بزرگ و عرض کردند : آقا اين مرد چون مسيحي بوده ، عمل صالحي نداشته و مرتکب معاصي هم بوده قابل تسامح نيست ، با او
چه کار کنيم ؟ آقا فرمودند : او را بگذاريد و برويد . و به من فرمودند : داخل اين باغ شو . من در آن حال به خودم آمدم که من
بايد معذب مي شدم و اگر اين آقا نبود ، حتما گرفتار بودم . يک سال است که مي گذرد و دلم مي خواست که بدانم که اين
آقايي که مرا نجات داد ، چه کسي بود . تا روز گذشته به يکي از خدمه باغ راز دل خود را گفتم : در جواب گفت : آقا هميشه
مقابل تو است ، ولي تو او را نمي بيني . نگاه کردم آقا را ديدم . با عرض سلام ، سؤ ال کردم : آقا ، شما چه کسي هستيد که مرا
نجات داديد . آقا فرمودند : در دنيا که بودي ، تاريخ اسلام را مي خواندي ؛ در جنگ علي ( ع ) و معاويه که مي رسيدي ، هر کجا
فتح با علي ( ع ) بود ، خوشحال مي شدي و هر کجا فتح با معاويه بود ، اندوهگين مي شدي . عرض کردم : همين طور بود .
فرمودند : من همان علي هستم که از فتوحات من خوشحال مي شدي . به خاطر آن محبت که از من در دل تو بود ، تو را در اين
( عالم از جهنم نجات دادم . ( 36


برچست ها :